تبليغاتX
گفتار سبز را از این پس با این نشانی بخوانید http://www.goftaresabz.ir/ "کن خموش این دوزخ از "گفتار سبز

پنجشنبه سی ام آبان 1387

آیا نام "قمرود" جعلی است؟!

اخیراً دوستان وبلاگ نویس لرستانی جریان اینترنتی راه انداخته اند در اعتراض به آنچه برساختن نام جعلی "قمرود" خوانده شده است. اصل منظور ایشان حرف درستی است یعنی اینکه وقتی برای تامین پروژه آب قم از بخشی از سرچشمه های آب شهرستان الیگودرز بهره می برند کمتر حق این شهرستان یا لرستان آن است که نامی هم از ایشان برده شود . این نام بردن کمترین احترام به مردمی است که سخاوتمندانه از سرچشمه های زیبای خود دیگر استان ها را در موهبت خداوندی خود سهیم می کنند . اما نکته ای که باید متذکر شوم آن است که برخلاف تصور دوستان نام" قمرود" جعلی نیست. حداقل این نام از قرن هفتم هجری وجود دارد . مستند آن را هم می توان در نزهة القلوب  یافت(ج 3 ص 220). دهخدا به نقل از همین منبع "قمرود" را چنین معرفی می کند: "آبي است که از کوه خانيسار [ خوانسار ] و لالستان به ولايت جربادقان [ گلپايگان ] برميخيزد و برجربادقان و قم ميريزد و هرزه آبش به مفازه منتهي ميشود. طولش سي فرسنگ باشد."
باید اضافه کنم رودخانه قمرود که از وسط شهر قم عبود می نماید بعنوان یکی از ارکان شکل گیری شهر قم محسوب می گردد . به همین دلیل تمایل به توسعه شهر در امتداد آن وجود داشته  است . این رودخانه با حوزه آبریز به مساحت پانزده هزار کیلومتر مربع با قرارگرفتن درحوزه آبریز مرکزی که بخش وسیعی از مناطق خشک و کویری کشور را در بر می گیرد نوعاً در ردیف  رودخانه های کم آب کشور قرار دارد .
رودخانه "قمرود" از حوزه آبگير ارتفاعات گلپايگان و الیگودرز سرچشمه گرفته و پس از طی مسافتی (تقريبا 250 كيلومتر تا شهرستان قم) به درياچه نمك منتهی مي شود.
بنابراین باید به دوستان متذکر شوم که جعلی در کار نبوده است اما در این که در حق شهرستان الیگودرز کم لطفی شده است با دوستان وبلاگ نویس همداستانم و حق مطلب آن بود که مسوولان امر از سخاوت مردم لرستان در شکل گیری این پروژه مهم قدردانی می کردند.

نوشته شده توسط والی زاده در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

سياست مداران فصلي چگونه اند؟

سیاست از ويژگي­هاي جامعه سياسي ما ظهور سياست مداراني است كه هرازچندگاهي با هياهو وارد عرصه مي­شوند و در سكوت از صحنه خارج مي­شوند.
ظهور و بروز اين دسته اشخاص بيشتر در آغاز مجالس و يا آغاز دولت­ها صورت مي­گيرد. يك باره جامعه شاهد ظهور شخص يا اشخاصي مي­شود كه تا پيش از آن در عرصه سياست وجود نداشتند. اين دسته افراد دير از راه مي­رسند و چون  ورود آنها به عالم سياست كه حقيقتاً موضوع شريف و از علوم كارآمد براي اداره كشور است از غير مسير  و با بهره­گيري از شوك­هاي وارده به افكار عمومي و يا در اثر رانت های فاميلي و در ارتباطات خارج از چهارچوب به فضاي مطبوعاتي و رسانه­اي كشور شكل گرفته است پس از مدتي به دليل ندانستن قواعد بازي از صحنه و صفحه خارج مي­شوند.

و اما ده ويژگي از اين دسته راه يافتگان به عالم سياست:

1- به يكباره مي­آيند و خيلي زود هم دوره آنها به سر مي­رسند.

2- غالباً اظهار نظرهاي تند مي­كنندتا از این طریق دیر آمدن خود را جبران کنند.

3- در آغاز، حضورشان در ذائقه افكار عمومي شيرين است.

4- تحقيقاً حضورشان در افكار عمومي، در ذائقه خودشان هم شيرين است!

5- در آغاز بر قواعد سياست مي­تازند و در ادامه در تلاشند از قافله عقب نمانند.

6- خود را پيشرو مي­دانند اما چه قبل و چه بعد از ورود به سياست ميان­ باره و اغلب پس ازاتمام دوره سرخورده هستند.

7- گاف كردن ايشان چندان دور از ذهن نيست.

8- هميشه از تفاوت كار سياسي با سياسي كاري غافلند.

9- آنجا كه به آنها تعارف مي­كنند خيلي جدي مي­گيرند!

10- آخرين انتخاب ليست­هاي انتخاباتي هستند كه از قضا نامشان در ابتداي ليست­ها مي­آيد.

براي يافتن مصاديق اينگونه افراد نيازي نيست دور وپيچيده انديشيد، كافي است به ليست نمايندگان  مجالس شش، هفت وهشت وشوراهاي شهر مخصوصا تهران نگاهي بيندازيد و تعداد قابل توجهي از سياستمداران فصلي را ببينيد كه چه پر سروصدا  ظهور كرده واز صحنه خارج شده اند وآينده موجودين از اين گروه را ظرف چند سال آتي نيز نظاره گر باشيد.

اشاره به برخي مشاغل شايد راهنماي خوبي براي شناخت مصاديق سياستمداران فصلي باشد.

ورزشكاران به ويژه قهرمانان،هنرمندان سينما وتلويزيون و برخي چهره هايي كه به مدد تلويزيون خود را براي مدتي به طور هدفمند به مردم نمايانده اند، برخی اساتيد دانشگاه،معركه گردانان برخي پديده هاي زود گذر سياسي به ويژه جنبشهاي دانشجويي و... از اين دسته اند.

 

 

 

نوشته شده توسط محمدزاده در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم آبان 1387

بازکاوی یک اشتباه تاریخی درباره سعدی شیرازی

اخیراْ آیت الله حائری در نخستين همايش تقدير از دانش‌آموزان و دانشجويان ممتاز روحانيون مدارس علميه فارس با طرح اين پرسش که "چرا امروز اين قدر از سعدي عقب مانده‌ايم؟" افزوده اند: "عالم مي‌گويد، سعدي از ما جلوتر است، به سردر سازمان ملل نگاه کنيد که شعر "بني‌آدم اعضاي يکديگرند" را نوشته‌اند، استعمار آمد و سعدي را از ما گرفت، حال ديگر اشعار سعدي آن گونه که بايد در کتاب‌هاي مدارس استفاده نمي‌شود." اینجا
نمی دانم این اشتباه تاریخی تا کی باید تکرار شود.آقایان باور کنید شعر سعدی بجز بر روی قالیچه ای که اخیراْ به سازمان ملل اهداء شده است در هیچ کجای ساختمان سازمان ملل حک نشده است. حداقل اگر خودم یک نصفه روز تمام سردرها که چه عرض کنم تمام سوراخ سنبه های سازمان ملل را نمی گشتم به این صراحت این موضوع را انکار نمی کردم.اینجا
نمی دانم این ماجراهای افسانه ای تا کی باید تکرار شود. درست مانند نامه خیالی چارلی چاپلین به دخترش که هزاران بار منتشر و خلق الله را سرکار گذاشته اند.

 

 

 

نوشته شده توسط والی زاده در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم آبان 1387

هزل بگذار جد ازو بردار

مولویگفتاري  در بيان نمونه هاي  طنز در مثنوي  معنوي

قلم و گفتار طنز آنقدر رسا و گيراست كه هر كس توانسته راهي به وادي آن داشته باشد بي گمان فرصت را از دست نداده و در جهت اداي مقاصد خود از آن بهره مند شده است . خواه مقصود كلام اجتماعي و يا سياسي بوده و خواه مسائل غامض و پيچيده اي در حوزه هاي تخصصي از جمله فلسفه و كلام.

مولانا جلال الدين رومي با افكار بلند و گامهاي استوارش در مسير حكمت و فلسفه در قدم به قدم مثنوي بزرگ خود از شيوه و زبان طنز بهره جسته و هر جا  براي بيان مقاصد و معاني بلند افكار خود به طنز روي آورده حصول مقصود را در عين شيريني و ظرافت به احسن وجه آسان نموده است. نمونه هاي طنز در اشعار مولانا در مثنوي شريف از حد و اندازه يك مقاله و نوشتار خارج است و نيازمند شرح وبسط و كاري تحقيقي و تطبيقي در اندازه هاي يك پايان نامه دوره­   هاي تكميلي دانشگاهي است.

گذشته از تك بيت ها و چند بيتي هايي كه به صورت ميني مال در سراسر مثنوي به وفور مي توان از آن يافت، مولانا، گاه طنز راخمير مايه اصلي يك داستان بلند كرده و از ابتدا تا انتها، تمثيل خود را بر بالهاي پران طنز سوار و خواننده را با خود تا آسمان پرواز داده و در نتيجه ، با ابياتي با دستمايه طنز، لبخند عميق و معناداري بر لبهاي مخاطب خود نشانده است.

به اين نمونه توجه كنيد و اگر مجالي يافتيد حتماً به اصل آنها مراجعه و قدرت طنز را در بيان مقصود در كلام مولانا بيابيد:

 درآغاز داستان عاشق شدن پادشاه به كنيز در دفتر اول كه در آن با زبان طنز بدآمدن قضا و وارونه شدن اسباب و علت ظاهري را  مي­­نماياند:

از قضا سركنگبين صفرا فزود                        روغن بادام خشكي مي نمود
از هليله قبض شد اطلاق رفت                       آب آتش را مدد شد همچو نفت

 و باز در داستان پادشاه و كنيز كه درد عشق را با تمثيل زيبا و طنزآميز بيان مي­كند: 

چون قلم اندر نوشتن مي شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

عقل در شرحش  چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

و در همين داستان :

 

چون كسي راخار در پايش جهد

پاي خود را بر سر زانو نهد

وزسر سوزن همي جويد سرش

در نيابد مي كند بالب ترش

خار در پا شد چنين دشوار ياب

خار در دل چون بود واده جواب

كس به زير دم خر خاري نهد

خر نداند دفع آن بر مي جهد

بر جهد و آن خار محكم تر زند

عاقلي بايد كه خاري بر كند

خر زبهر دفع خار از سوز درد

جفته مي انداخت صد جا زخم كرد

 

 

 

 

داستان طوطي و بازرگاني در دفتر اول ،كه از زبان طوطي خطاب به فردي كل( بي­مو) وي را به اشتباه و غير معقول با خود قياس مي­كند:

جولقيي سربرهنه مي گذشت

با سر بي موچو پشت طاس و طشت

آمد اندر گفت طوطي آن زمان

بانگ بر درويش زد چون عاقلان

كزچه اي كَل با كلان آميختي

تو مگر از شيشه روغن ريختي

از قياسش خنده آمد خلق را

كو چه خود پنداشت صاحب دلق را

قصه ديدن خليفه ليلي را در دفتر اول ، كه در آن بداهه گويي و طنازي سخن ليلي در پاسخ به خليفه را مي بينيم:

گفت ليلي را خليفه كان تويي

كزتو مجنون شد پريشان و غوي

از دگر خوبان تو افزون نيستي

گفت خامش چون تو مجنون نيستي

در بيان توكل و ترك جهد گفت نخجيران به شير ( دفتر اول):

 

گفت آري گر توكل رهبرست

اين سبب هم سنت پيغمبر است

گفت پيغمبر به آواز بلند

با توكل زانوي اشتر ببند

در داستان تأويل ركيك مگس در ‌دفتر اول ،كه در آن خودبيني و خودبزرگ بيني و غيرواقع نگري را به سخره گرفته است:

آن مگس بر برگ كاه و بول خر

همچو كشتيبان همي افراشت سر

صاحب تأويل باطل چون مگس

و هم او بول خر و تصوير خس

گر مگس تأويل بگذارد به راي

آن مگس را بخت گرداند هماي

داستان قصه اعرابي درويش و ماجراي زن با او به سبب قلت و درويشي:

چه غزا؟ مابي غزا خود كشته­ايم

ما به تيغ فقر بي سر گشته ايم

چه عطا؟ ما بر گدايي مي تنيم

مرمگس را در هوا رگ مي زنيم

گركسي مهمان رسد گر من منم

شب نخسبد دلقش از تن بر كنم

مولوی   molana

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان آن شخص قزويني كه خواست بر شانه گاه خود صورت شير بنشاند در (دفتر اول):

 

چون دلاك در كار خال كوبي بر سينه پهلوان قزويني مي­شود سوزن به هر جا كه فرو مي­برد فرياد و فغان از او برمي­خيزد و هر بار به درخواست پهلوان عضوي از تصوير شير حذف مي­شود تا آنكه:

برزمين زد سوزن از خشم اوستاد

گفت در عالم كسي را اين فتاد

شير بي دم و سر و اشكم كه ديد

اين چنين شيري خدا خود نا فريد

داستان رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به شكار و دستور شير براي تقسيم شكار به گرگ و سپس درس آموختن روباه از سرنوشت گرگ:

شير و گرگ و روبهي بهر شكار

رفته بودند از طلب در كوهسار

گاو كوهي و بزو خرگوش زفت

يافتند و كار ايشان پيش رفت

گفت شير: اي گرگ اين رو بخش كن

معدلت را نوكن اي گرگ كهن

گفت اي شه گاو و حشي بخش توست

آن بزرگ و تو بزرگ و زفت چست

بز مرا كه بز ميانه ست و وسط

روبها خرگوش بستان بي غلط

شير گفت اي گرگ چو ن گفتي بگو

چونك من باشم تو گويي ما و تو

گرگ خود چه سگ بود كو خويش ديد

پيش چون من شير بي مثل و نديد

گفت پيش آ اي خري كو خود خريد

پيشش آمد پنجه زد او را دريد

بعد از آن رو شير با روباه كرد

گفت اين را بخش كن از بهر خورد

سجده كرد و گفت كين گاو سمين

چاشت خوردت باشداي شاه گزين

و آن بز از بهر ميان روز را

يخنيي باشد شه پيروز را

وآن دگر خرگوش بهر شام هم

شب چرة اين شاه با لطف و كرم

گفت اي روبه تو عدل افروختي

اين چنين قسمت زكي آموختي

از كجا آموختي اين اي بزرگ

گفت اي شاه جهان از حال گرگ

داستان به عيادت رفتن كر همسايه رنجور خويش را و از بر كردن سئوال و جوابهاي احتمالي نزد خود و عمل بر مبناي پيش فرضهاي خود: 

اين جوابات قياسي راست كرد

پيش آن رنجور شد آن نيك مرد

گفت چوني؟ گفت مُردم، گفت: شكر

شد از اين رنجور پر آزار و نكر

كين  چه شكر است او مگر با ما بداست

كر قياسي كرد و آن كژ آمدست

بعد از آن گفتش چه خوردي گفت زهر

گفت نوشت باد افزون گشت قهر

بعد از آن گفت از طبيبان كيست او

كه همي آيد به چاره پيش تو

گفت عزراييل مي آيد برو

گفت پايش بس مبارك شاد شو

كر برون آمد بگفت او شادمان

شكر كش كردم مراعات اين زمان

گفت رنجور اين عدّوجان ماست

ما ندانستيم كو كان جفاست

 اين فقط نمونه­هاي برجسته­اي بود از طنزهاي دفتر اول مثنوي شريف بود. والبته  نمونه هاي طنز اين دفتر به مراتب بيش از اين مقدار است.

 در ادامه تمركز بحث را بر روي يكي از داستانهاي زيبا و نغز مثنوي در دفتر سوم  مي نهيم تا خواندن اين داستان كه هر بيت آن خنده اي مليح را بر لبان شنونده و خواننده اي مي نشاند درس آموز ما در اين مجال باشد .
در اوايل دفتر سوم مثنوي مولانا داستاني را با نام « فريفتن روستايي شهري را و به دعوت خواندن به لابه  و الحاح بسيار» آورده است، گرچه مولانا در لابلاي اين داستان به شاخ و برگهاي ديگري سرك كشيده و به دأب هميشگي داستانها و داستانكهاي فراواني را در درج آن شرح و بسط داده و از هر كدام به روش خود به هدفي و غايتي نائل گشته، اما هر بار به اصل داستان بازگشته و ماجراي شهري و روستايي را دنبال مي كند .

داستان چنين آغاز مي شود :

اي برادر بود اندر مامضي

شهريي با روستايي آشنا

روستايي چون سوي شهر آمدي

خرگه اندر كوي آن شهري زدي

دو مه و سه ماه مهمانش بدي

بردكان او و بر خوانش بدي

هر حوائج را كه بودش آن زمان

راست كردي مرد شهري رايگان

رو به شهري كرد و گفت اي خواجه تو

هيچ مي نايي سوي ده فرجه جو

الله الله جمله فرزندان بيار

كين زمان گلشنست و نوبهار

يا به تابستان بيا وقت ثمر

تا ببندم خدمدتت را من كمر

حق فرزندان و قومت را بيار

در ده ما باش سه ماه و چهار

كه بهاران خطّه ده خوش بود

كشت زار و لأله ي دلكش بود

وعده دادي شهري او را دفع حال

تا بر آمد بعد وعده هشت سال

او به هر سالي همي گفتي كه كي

عزم خواهي كرد كامل ماه دي

او بهانه ساختي كامسال مان

از فلان خطه بيامد ميهمان

سال ديگر گر توانيم وارهيد

از مهمات آن طرف خواهيم دويد

گفت هستند آن عيالم منتظر

بهر فرزندان تو اي اهل بر

باز هر سالي چو لگلگ آمدي

تا مقيم قبّه شهري شدي

خواجه هر سالي ز زر و مال خويش

خرج او كردي گشادي بال خويش

از خجالت بازگفت او خواجه را

چند وعده چند بفريبي مرا

گفت خواجه جسم و جانم وصل جوست

ليك هر تحويل اندر حكم هوست

 تا اينجاي داستان بدين گونه سپري شد كه مرد روستايي سالها مهمان مرد شهري مي شد و هر سال با تعارف و تعريف و تمناي بسيار از دوست شهري خود  مي­خواست كه بر او منت گذارد و به ده آنها برود تا بلكه بتواند اندكي از خجالت ميزبان سال و ماه خود درآيد و شهري خوش دل و مهمان نواز نيز هر بار و هر سال به بهانه اي از پذيرش دعوت دوست روستايي سر باز مي زد و اجابت دعوت را به وقت ديگري موكول مي نمود .
تا بلاخره تملق گويي هاي مرد روستايي اثر كرد و شهري عزم رفتن ده نمود .

از پيام اندر پيام او خيره شد

تا زلال حزم خواجه تيره شد

هم از اينجا كودكانش در شدند

نرتع و نعلب به شادي مي زدند

تعريف و تعارف هاي روستايي آنچنان روحيه اي شاد در اهل منزل شهري ايجاد نمود كه ده نرفته خود را در ميان باغ و بستانهاي آباد و در كنار نهرهاي آب روان مي ديدند و در نتيجه :

خواجه در كار آمد و تجهيز ساخت

مرغ عمرش سوي ده اشتاب ساخت

خواجه و بچگان جهازي ساختند

برستوران جانب ده تاختند

شادمانه سوي صحرا راندند

سافروا كي نغنموا بر خواندند

مرد شهري به همراه خانوده بعد از طي مسير طولاني و پر خطر و فراز نشيب و مدت زماني طولاني خسته و در مانده به نزديك ده رسيد سختي راه در آرزوي آنكه به زودي به خانه دوست خود در خواهند آمدتحمل كرده و رنج سفر به جان خريده بودند. آنچه پيش روي مرد بي نوا و خانواده اش بود كاملاً متفاوت از آن بود كه انتظارش را مي كشيدند. روستايي در مقابل شهري غريبه­اي ناآشنا بود كه به عمر خود چنين فردي را نمي­شناخت.  مرد شهري با اهل عيال خسته و مضطرب خود از چپ و راست مرد روستايي را مي ديد و تلاش مي كرد تا به ياد آورد دوره طولاني دوستي­اش را با وي:

او همي ديدش همي كردش سلام

كه فلانم من مرا اين است نام

گفت باشد من چه دانم تو كيي

يا پليدي يا قرين پاكيي

گفت اين دم با قيامت شد شبيه

تا برادر شد يفرُّ من اخيه

شهري بي­نوا هر چه نشاني مي داد و از خود و رابطه و ديرينش با روستايي نشانه ها به ميان مي كشيد انكار مرد روستايي بيشتر مي­شد:

 او همي گفت: چه گويي ترهات

نه ترا دانم نه نام تو نه جات

و بي وفايي مرد روستايي بدين منوال سپري مي شد، تا روز و شب از پنج گذشت و كارد  به استخوان رسيد بي نواي شهري از بيان گذشته خود عاجز و صرف نظر كرد و چاره در آن ديد تا بگويد هر چه بوده گذشته هر چه كرده ام بر تو حلال، امّا اينك بر من مسكين و اين خانواده ويلان و گرسنة باد و باران زده، رحمي كن و يك امشبي كه برف و بوران در راه است جايي براي در امان ماندن به ما بسپار تا بياسائيم و فردا جان برداريم و از اين ده پي ديار خود برويم .

و مرد روستايي كه كار شهري را تمام شده مي­ديد:

گفت يك گوشه ست آنِ باغبان

هست اينجا گرگ را و او پاسبان

در كفش تير و كمان از بهر گرگ

تا زند گر آيد آن گرگ سترگ

گر تو آن خدمت كني جان آن تست

ورنه جاي ديگري فرماي جُست

مرد شهري چاره اي جز پذيرش درخواست روستايي نداشت و با قول آنكه حتماً اين وظيفه را انجام خواهد داد  گوشه اي از باغ را از روستايي براي در امان ماندن از باد و باران گرفت .

از سر شب تا نيمه هاي شب  در آن جاي نمور و نمناك و تاريك با خود زمزمه مي كرد و برخود لعن و نفرين مي فرستاد كه :

اين سزاي آنكه شد يار خسان

يا كسي كرد از براي ناكسان

خاك پاكان ليسي و ديوارشان

بهتر ازعام و رز و گلزارشان

بنده يك مرد روشن دل شوي

به كه بر فرق سر شاهان روي

اين سزاي آنكه بي تدبير عقل

بانگ غولي آمدش بگزيد نقل


مرد شهري تير و كمان در دست براي اداي وظيفه اي كه وعده كرده بود نيمه شب در كمين بود تا مبادا گرگ درنده آسيبي به مال و منال روستايي وارد سازد، ناگهان در تاريكي شب اندام نهيب گرگي تنومند را از لابلاي درختان ديد  و در دم تير در كمان نهاد و زه كشيد و آن حيوان را در شب تار نقش بر زمين كرد. شادمان از آنكه به وعده و وظيفه خود عمل نموده است . مرد روستايي در دم بيامد و بر سر و سينه زنان همة تقصير بر گردن شهري انداخت كه اي بي­مروت :

ناجوانمردا كه خر كرّه منست

گفت: نه اين گرگ چون آهر منست

اندرو اشكال گرگي ظاهر است

شكل او از گرگي او مخبر است

 جرّ و بحث شهري و روستايي بالا گرفت تا آنكه روستايي استدلال آورد كه اين گرگ نيست بلكه كره خرمن است و دليل آن هم بادي است كه از مقعد وي جسته است، زيرا مي شناسم باد كره خر خود را كه متفاوت از باد  گرگ است ..

و شهري بيچاره باز به لابه افتاد كه:

گفت نيكوتر تفحص كن شبست

شخصها در شب ز ناظر محجبست

شب غلط بنمايد و مبدل بسي

ديد صايب شب ندارد هر كسي

و روستايي از عناد و لجاجت و بد طنيتي:

 

گفت آن بر من چو روز  رو شنست

مي شناسم باد خر كرّه من است

در ميان بيست باد آن باد را

مي شناسم چون مسافر زاد را

و در اين حال بود كه شهري بي چاره بانگ و فريادش بر هوا خاست  واز جفاهاي  رفته بر خود فرياد كشيد :

خواجه برجست و بيامد ناشگفت

روستايي را گريبانش گرفت

كابله طرار شيد آورده اي

بنگ و افيون هر دو با هم خورده اي

در شب تاريك شناسي باد خر

چون نداني مر مرا اي خيره سر

آنكه داند نيمشب گوساله را

چون نداند همره ده ساله را

خويشتن را عارف و اله كني

خاك در چشم مروت مي زني

 

 

 ملاحظه مي شود داستاني زيبا با بهره گيري از لحن و بيان طنز چگونه خواندني و گيراتر مي شود .

نوشته شده توسط محمدزاده در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم آبان 1387

مکارم الاخلاق؟!

کردان استیضاح نشد شکسته شد ! دیروز روز عجیبی بود. به راستی کدام دامن پاک درس پاکدامنی داد ؟دیروز کردان قربانی شد به خطایی که البته خطا بود اما او فقط تنبیه نشد بلکه له شد. در روز شگفت سیاست ایران! در روزی که اصولگرایان و اصلاح طلبان به یکباره براو تاختند. من از کردان قبل از استیضاح دفاعی ندارم اما در مجلس استیضاح او به مسلخ رفت و ناقدان او جایی حتی برای اشک های او برای دخترانش باقی نگذاشتند. راستی چرا ما این گونه ایم؟ خدا نکند راز پنهان کسی هویدا شود تا همگان چون قدیسان خشمناک اورا نه سرزنش که به ذبح بکشیم  و بر قامت له شده او هلهله کنیم. کردان قربانی فرهنگ غلطی شد که متاسفانه هنوز وجود دارد. آیا امثال توکلی می توانند از نحوه اخذ مدرک تحصیلی شان دفاع کنند؟ آیا نوباوه که آنگونه بی رحمانه کردان را شکست واقعاً زخمدیده ای حقیقت جو است؟ پناه می برم به خدا! چه کسی دروغ می گوید و مرز صداقت کجاست؟ اصلاً داور چه کسی است؟ کردان البته خطا کرد دراین شکی نیست و برخورد مجلس به لحاظ آنکه به دفاع از یک آموزه اسلامی برخواست در نوع خودش بی سابقه و به یاد ماندنی بود . اما کردان که به بی اخلاقی متهم شد در روز استیضاح درس اخلاق داد . شاید این جمله از زبان من شگفت آمیز باشد اما بگذارید دلایلش را بگویم.

 

-    کردان تنها از خودش دفاع کرد نه فرافکنی کرد و نه کسی را متهم کرد. می توانست به بعضی از  استیضاح کنندگان بگوید به راستی شما مدرک دانشگاهی تان را از کجا آورده اید؟! مثل وقتی که بهزاد نبوی در استیضاحش گفت "هر کی حواله پاترول نگرفته دستش رو بلند کنه!"

 

-    کردان حتی وقتی خودش را در آستانه سقوط قطعی دید باز ذره ای از نظام بدگویی نکرد. به خاطر بیاورید کسانی را که خودشان زمانی همه کاره نظام بودند اما به محض آنکه از دور خارج شدند همه چیز را زیر سوال بردند و به همه فحش دادند حتی به باورهای خودشان!

 

-      کردان اجازه نداد کسی از او دفاع کند . از نمایندگان هوادارش خواست سکوت کنند و به تنهایی حرف هاش را زد . این شجاعت او تحسین برانگیز بود.

 

-    کردان نجیبانه با لاریجانی برخورد کرد. او بیش از ده سال معاون اول لاریجانی و بلکه همه کاره لاریجانی بود . می توانست او را به مدد بخواند و یا اصلاً او را متهم کند اما با تلخی سکوت کرد. افسوس که سیاست  سخت بی رحم است و رئیس کنونی حتی جمله ای در دفاع از مشاور و همراه سالیان گذشته اش نگفت ! گویی هرگز او را نمی شناسد بلکه حتی  از او برائت جست.  درست مثل کسی که به زمین خورده ای تیپا بزند.

 

-    کردان میتوانست پاسخ نوباوه را به گونه ای دیگر بگوید. اما مقابله به مثل نکرد و مانند او به انتقام برنخواست. تنها به ملایمت گفت او نیز جانباز شیمیایی است. خدا می بیند و می پوشد خلق نمی بیند و می خروشد!

 

بگذارید یک بار دیگر بگویم استیضاح و برکناری کردان حق مجلس بود حداقل به خاطر احترام به  افکار عمومی .  اما چه کسی می گوید برای دفاع از اخلاق باید بداخلاقی کرد؟!

نوشته شده توسط والی زاده در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم آبان 1387

در جستجوی شعر سعدی

اين حكايت مشهور است كه سر در سازمان ملل مزين به شعر شيخ اجل سعدي شيرازي است كه :

بني آدم اعضاي يك پيكرند 
كه در آفرينش زيك گوهرند

چو عضوي به درآورد روزگار 
دگر عضوها را نماند قرار

حداقل سي سال است كه اين خبر دهن به دهن، كتاب به كتاب و اخيراً وب به وب در حال تكرار وتواتر است و البته هميشه هم مايه افتخار و سربلندي ايرانيان و نشانه برتري شعر و ادبيات فارسي در ميان ملل جهان ! حتي به خاطر دارم يكي از اساتيد مسلم ادبيات در كتابي نوشته بود: «اينكه از ميان بيش از 150 كشور دنيا و اين همه فرهنگ هاي مختلف و شخصيت هاي بزرگ ادبي جهان شعري از يك شيرين زبان ايرانی را به زبان هاي مختلف (!) در سر در اصلي سازمان ملل طلاكوب(!) مي كنند نشان دهنده اهميت و برتري ادبيات ديرپاي ايران است.» در سفر اخیر به نیویورک  بسیار کنجکاو و مشتاق بودم محل نصب این شعر را بیابم. وقتی که به سازمان ملل رفتم به محض آنكه مي خواستم از زير سردرِ سازمان ملل (راستي اينجا چندين ورودي دارد سر در اصلي كدام است؟!) عبور كنم چشمان كنجكاوم را به ميله ها، ستون ها و ديوارهاي كناري دوختم شايد چند واژه دُر دري بيابم يا حداقل مفهوم شعر سعدي را به يكي از زبان هاي بين المللي، اما هرچه جستم هيچ نيافتم! براي يافتن نشاني اين شعر به سراغ یکی از مسئولان ایرانی رفتم و از محل نصب يا حكاكي اين شعر سوال كردم، تا بدانم كجاي سازمان ملل مزين به شعر سعدي است! او  كه می خواست مسئله را از سر خودش واكند، با بي ميلي و كم اعتنايي گفت: «اينجا نيست! سر در يكي از ساختمان هاي داخلي نصب شده!» همين براي من كافي بود تا چند بار محوطه سازمان ملل و اطراف آن را ديد بزنم، بعضي جاها گرفتار پليس مي شدم كه با چه والذارياتي موفق مي شدم توضيح بدهم و براي كنجكاوي ام اجازه بگيرم. ولي با اطمينان هيچ نشاني از اين شعر نيافتم، به راستي چگونه سالهاست اين سخن نادرست بدون هيچ مستندي نقل مي شود و اگر اين سخن دروغ نيست چرا تاكنون كسي تصويري از آن را به چاپ نرسانده و يا نشاني دقيق آن را قيد نكرده است؛ چنين مي انگارم كه احتمالاً در سالهاي ابتدايي افتتاح سازمان ملل در نمايشگاهي عمومي از طرف ايران لوحي با اين مضمون در آنجا نصب شده و احتمالاً در مدت كوتاهي بعد برداشته شده باشد و همين باعث شده در طول چند دهه اين اشتباه شگفت آور در دهان همه نويسندگان و سخنرانان و مردم كوچه و بازار بچرخد، جالب آنكه وقتي از بعضي از مسئولين دیگر راجع به اين موضوع سوال كردم آنها گفتند ممكن است اين شعر در ساختمان يونسكو در پاريس يا دفتر سازمان ملل در ژنو نصب شده باشد!

البته پرسشگري من بي نتيجه نبود، چرا كه به خبري دست يافتم كه هم تأييد ادعاي من است و هم راه حلي براي اين مشكل!

موضوع از اين قرار است كه بنا به گفته ظريف، نماينده وقت دائم ايران نزد سازمان ملل! در همين دهه اخير يك تابلو فرش نفيس اثر استاد محمد صيرفيان كه اين شعر در وسط آن به شكل زربافت نقش گرديده از طرف ايران به دفتر هداياي سازمان ملل تقديم شده است تا هم اين خطاي تاريخي رفع شود و هم شعر زيباي سعدي به استحضار جهانيان برسد! ظريف در همين مصاحبه به صراحت گفته اند كه «در تحقيقات به عمل آمده حداقل سه دهه گذشته ، شعر سعدي در هيچ كجاي ساختمان سازمان ملل منقوش نبوده است»

نام ظريف نماينده وقت دائم سازمان ملل باعث يادآوري يك نكته ظريف از سوي سيد فريد قاسمي، پژوهشگر نام آشنای مطبوعات، شد كه سال گذشته از زبان ايشان شنيدم.قاسمي مي گفت: «اصولاً موقعيت هاي این دنيا موقت و اعتباري است اما بعضي مواقع اين واقعيت فراموش مي شود» و بعد مثال مي آورند كه: «همه دولت ها موقت هستند اما فقط دولت بازرگان موقت ناميده مي شود، همه نمايندگان سازمان ملل هم موقتي هستند اما به آنها نماينده دائم ايران در سازمان ملل مي گويند!»

نوشته شده توسط والی زاده در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم آبان 1387

از غلامرضای تختی تا غلامرضای تختی

هنوز هم نام غلامرضا تختی اسطوره ورزش ایران برای ما سراسر حسرت و دلتنگی است. تختی نادره مردی بود که از پس هزاره ها نام ایرانی را فریاد زد و به خاطر مرام و مسلک و فتوت و دلیری و مردمداری اش تا همیشه در ذهن و زبان و قلب ایرانیان زنده است. اما غلامرضای کوچک حکایت دیگری دارد. غلامرضا تختی نوه تختی بزرگ است .پدر و مادرش بابک تختی و منیرو روانی پور هر دو نویسنده اند با دنیای ذهنی خودشان و غلامرضای کوچک هم عوالم دیگری را جستجو می کند . شاید بهتر باشد شما هم به وبلاگ غلامرضای کوچک سری بزنید....:
http://cheragh75.blogfa.com/post-104.aspx
نوشته شده توسط والی زاده در 8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم آبان 1387

شطحی برای آن سالها

 چرا این روزها نمی توانم مرگ را جدی بگیرم? آنقدر برایم عادی شده است که به هزل و گروتسک می ماند. امروز خواستم از طاهره صفارزاده بنویسم. به یاد آن سالها که در انجمن ادبی از او و شعر "کانگریت" می گفتم. حالا پانزده سال گذشته است و دیگر همه به خاطر "صفارزاده مترجم" به هم تسلیت می گویند. اما من سوگوار شعر های اویم. دیشب دو صفحه کامل راجع به او تایپ کردم . از بچه های ادبی سال های اول دهه هفتاد نوشتم. از جلسات نقدی که راجع به جریان های شعر امروز برگزار می شد. اما بچه ها در ایوار به گل نشستند . رایانه من  هم خسته شده است . همه حرف های من پرید. مثل همه آن سال ها که دیگر نیست. حالا پانزده سال گذشته است و دیگر چه فرقی می کند صفارزاده باشد یا نباشد. مجتبی در جاده قزوین کشته شد. بهمن زیر کامیون رفت. مهرابی ترجیح داد در سنندج زندگی کند. مسعود علیه خودش قیام کرده است. رضا در خود پیچید. هوشنگ هنوز در حیرت است .آستانه سال هاست به دنبال واژه ها می گردد و من یعنی همین که می نویسم.شاید امروز روز دیگری است. 
نوشته شده توسط والی زاده در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •