شنبه هفتم فروردین 1389
تحویل
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
گردی نستردیم وغباری نفشاندیم
دیدیم که درکسوت بخت آمده نوروز
ازبیدلی او را زدر خانه براندیم
هرجا گذری غلغه شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
واصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دست ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و توراما نپراندیم
صد قافله رفتند وبه مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم
ادامه مطلب
پنجشنبه بیستم اسفند 1388
یک ذره در بی نهایت
آن نقطه کوچک که در این تصویر ماهواره ای به زحمت دیده می شود کره زمین است:

.
.
تو در کدام نقطه جهان هستی قرار گرفته ای؟
سه شنبه هشتم دی 1388
هر که این آتش ندارد نیست باد
اين تصويرها را در عاشوراي امسال خرم آباد گرفتم / منطقه قاضي آباد

چهارشنبه بیستم خرداد 1388
مدد از شمس تبریزی
آن خطاط سه گونه خط نبشتی
...يکي را او خواندی،لاغير
...يکي را هم او خواندي هم غير
...يکي را نه او خواندي،نه غير او
آن "خط سوم" منم!
دوشنبه هجدهم آذر 1387
وقت خوب دعا
روز عرفه روز گشودن دریچه هایی برای نوشیدن جرعه های نور است.
...فرصتی برای رفتن به اعماق و چنگ زدن به ریشه های محکم هستی
روزی برای شناخت...روزی برای خواستن...
عرفه روز خوب خدا است و قدر و منزلتی دارد مثل شب قدر
عرفه فرصتی است تا با خدا حرف هایمان را بگوییم...
بی پرده بگویم معرفت این روز را مدیون همسرم هستم که آن را به من شناساند
"این دست های ساده و خالی دخیلتان ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید..."
چهارشنبه هشتم آبان 1387
شطحی برای آن سالها
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
او خواهد آمد
.
.
.
.
.
.
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
درنگ
و البته بعدها شب نخوابی هایم به خاطر همین جور کارها بسیار شد. دلم خوش بود که با عشق می نویسم و دغدغه هایم را در قالب جریده ای ٬ کتابی٬ بولتنی و یا بیانیه ای می آورم!
وقتی که همایش طنز سیقاف را برگزار کردم با اینکه از چندماه قبل به استان دیگری منتقل شده بودم هرهفته دو روز به خرم آباد می آمدم تا مقدمات جشنواره را در کانون پرورش فکری مهیا کنم شب آخر وقتی دیدم بولتن های جشنواره بر زمین مانده است به همراه هوشنگ حبیبی تا صبح نشستیم و نشریه را درآوردیم و فردای آنروز من که دیگر به خاطر خستگی مفرد در دبیرخانه اداره خوابم گرفته بود دیگرانی با عنوان های پر طمطراق مصادره به مطلوب کردند٬ و بیچاره ها ندانستند که دیگر این حضورها و نام ها و عنوان ها چیزی به من نمی افزاید!
باری این چند روزه هم چشم بر هم نگذاشتم اما انگار چیزی در من گم شده است. بین خودمان باشد این روزها احساس می کنم دارد اتفاقاتی می افتد. آیا کسی هنوز دغدغه این کارها را دارد؟ و آیا آنچه باید بگویم گفته ام؟ آنچه می خواهم بنویسم نوشته ام؟ این درنگ مرا می کشد!
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
تولدت مبارک
كن خموش اين دوزخ از گفتار سبز كان زمرد دافع اين اژدهاست
نمي دانم براي يك سالگي وبلاگ گفتار سبز چه بايد بنويسم ، در هر صورت يادداشت يكسالگي وبلاگ مرا نيز ترغيب كرد كه چند كلمه اي با دوستان ديده ونديده اي كه از پنجره گفتار سبز به خانه هم سرك كشيده ايم گپ بزنم، پس در ابتدااين يك سالگي را به خود ودوستانم تبريك ميگويم . نقل ميكنند هارون الرشيد در نزديكي خرقان اردو انداخت، فضل را به سراي شيخ خرقان فرستاد كه حكايت بازگويد و اورا به اردوي خليفه براي شرفيابي بخواند . هارون فضل را گفت : اگر شيخ از آمدن سر باز زد آيه اطيعوا الله واطيع الرسول اولي الامر منكم را براو بخوان واورا تكليف به اطاعت از امر خليفه نما. فضل به سراي شيخ خرقان رفت و فرمان خليفه رساند .شيخ خرقاني در جواب فضل گفت : رو خليفه را گو كه: من آنچنان در اطيعوا الله مستغرقم كه از روي رسول او شرمنده ام چه رسد به اولي الامر . اين حكايت را گفتم تا تعريض دوست عزيزم آقاي ساسان والي زاده را پاسخ گفته باشم.
آنچنان مشغله هاي اجرايي مرا به خود مشغول كرده كه از هفته نامه گفتار سبزهم چندان اطلاعي ندارم ، خودش ميگردد و مي چرخد بي آنكه سهم قابل توجهي داشته باشم. حساب وبلاگ كه خيلي هم دوستش دارم معلوم است ، اقدام بايسته اي كه ميتوانست و هنوز هم ميتواند منشا ارتباطات گسترده تري در جهان ُنه مجازي كه امروز عين حقيقت است، باشد.عذر خواهي مرا دوستاني كه ميشناسند پذيرا خواهند بود ازاين پس سعي ميكنم بيشتر باشم.
ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385
مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند
"قاصدک ...هان؟ ولی آخر...ای وای!"
وقتی که درآخرین سال دهه شصت "مهدی اخوان ثالث" درگذشت ، بسیاری ناباورانه این جمله را بر زبان راندند، بی آن که بدانند دهه کوچ شاعران بزرگ در راهست!
دهه هفتاد شاخص ترین شاعران معاصر با مرگ های دردآلود زبان فارسی را داغدار کردند.به این اسامی نگاه کنید: "منوچهر شیبانی"، "مهرداد اوستا"، "ابوالحسن ورزی"، "غفار حسینی"، "بیژن نجدی"، "حمید مصدق"، "نادر نادرپور"، "شاپور بنیاد"، "اورنگ خضرای"، "بیژن جلالی"، "نصرت رحمانی"، "فریدون مشیری" و "احمد شاملو"!.
در دهه هشتاد که اکنون در کمرکش آنیم به نظر می رسید اهالی فرهنگ و هنر اندکی روی عافیت ببینند و شعاع ملال و اندوه از رخسار رنگ پریده هنرمندان نقصان یابد. اگر چه خوشبختانه این اتفاق برای شعر افتاد اما این همه ماجرا نبود !سال 85 جدا از هیاهوی هسته ای و نامعادلات جهانی برای اهالی رنگ و ترنم و پرده نقره ای پر از هول و هجران شد و البته در این میان باید حوزه موسیقی را سرآمد اندوه و بد اقبالی دانست، چه آن که درای مرگ و ناقوس وداع هر آن در این حوزه به صدا درآمد.
حوزه موسیقی:زنگ ها برای که به صدا در می آیند؟!
بزرگانی که در سال 85 از حوزه موسیقی در خاک غنودند هر کدام از استوانه های این هنر مغموم! بودند.مروری بر اسامی این درگذشتگان عمق مصایب را نشان می دهد: در نخستین روزهای نوروز 85 انتشار خبر مرگ استاد "منوچهر همایونپور" آوازه خوان و ردیف دان موسیقی ایران ذائقه اهالی هنر را سایه کرد ، اما مراسم سوگ او در هیجان های سال نو به چشم نیامد . همایون پور هنرمند لرستانی و البته پر آوازه موسیقی کشور به رغم بزرگی هرگز در مدار هیاهو و تبلیغ قرار نگرفت و متاسفانه سهم ارزنده اش در عالم موسیقی چندان که باید نمایانده نشد.
درگذشت "علی تجویدی" آهنگساز برجسته کشور نیز سوگی سترگ بر پیکر نحیف موسیقی بود. زنده یاد تجویدی را به همراه چند نفر معدود دیگر باید از بازماندگان نسلی دانست که در سالهای بی رونقی و ابتذال هنر با دود استخوان و مرارت و گوشه نشینی نگذاشتند نغمه ها و ملودی های اصیل فارسی بی حرمت شوند.
در حوزه موسیقی مقامی و محلی درگذشت استاد"بهمن علاء الدین" که در جامعه هنری به " مسعود بختیاری" شناخته می شد ضایعه ای جبران ناپذیر بود . با مرگ ایشان به تعبیر "کرم رضا پیریایی" رییس مرکز موسیقی و سرود یکی از استوانه ها و اسطوره های موسیقی لری و به عبارت صحیح تر موسیقی مقامی ایرن در خاک غنود. علاقه مندان موسیقی محلی هنوز ترنم های زیبای "مال کنون"و"مندیر" را از این هنرمند به یاد دارند.
حوزه موسیقی دفاع مقدس هم از کاروان هجر بی نصیب نبود!درگشت استاد "عیسی سپهوند" نوازنده بر جسته ویولن و آهنگساز دفاع مقدس واز پیشکسوتان موسیقی در غرب کشور سخت دردناک بود . استاد" درویش رضا منظمی" برآن است که استاد سپهوند از آن دست هنرمندانی بود که به رغم جایگاه ارزنده اش هرگز قدرش دانسته نشد و سرانجام در گمنامی با زندگی وداع گفت.
درگذشت "بابک بیات" آهنگساز نام آشنای کشور نیز حسرت و دریغ اهل هنر را در پی داشت . بابک بیات با ساخت آثار جاودان به ویژه در حوزه موسیقی فیلم در میان موسیقیدانان ایران موقعیت برجسته ای داشت. ساخت موسیقی سریال "ولایت عشق" و همکاری او با "بهرام بیضایی" از فصل های درخشان کارنامه بیات است.
خبر بیماری و سپس مرگ "ناصر عبداللهی" خواننده مشهور پاپ نیز پر از بهت و شگفتی بود. عبداللهی که در بندرعباس کارش را شروع کرد به خاطر صدای متفاوت و نغمه های غم گرفته اش خیلی زود چهره شد و سرانجام در 36 سالگی در میان حیرت اهالی موسیقی به دلایلی که هرگز روشن نشد درگذشت!
دیگر ضایعه موسیقی در سال 85 مرگ "محمد بهارلو" بود . بهارلو یکی از بهترین شاگردان ابوالحسن صبا و مولف آثار مکتوب در زمینه آموزش ویولن ایرنی است. بسیاری بهارلو را قدیمی ترین معلم موسیقی ایران می شناختند .
از این دست درگذشت زنده یاد "سینکی" هم خاطر اهل هنر را آزرد.اما بی تردید وداع استاد مسلم موسیقی و نوازنده نامور و بی نظیر ویولن زنده یاد "فرامرز صدیقی پارسی" که در عالم هنر با نام "پرویز یاحقی" شناخته می شد سخت ترین ضایعه هنر ایران در این سال بود . استاد یاحقی نقش بارزی در احیاء موسیقی ایران داشت .تربیت شاگردانی که خود اکنون از اساتید و مفاخر موسیقی هستند کمترین خدمت اوست. "استاد محمدرضاشجریان" یاحقی را نابغه تاریخ موسیقی ایران نامیده است.مراسم پرشور وداع او که در همه سال های گذشته بی نظیر می نمود حق شناسی مردم فرهنگ دوست ایران را نشان داد.
حوزه ادبیات و مطبوعات:غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند!
در عالم ادبیات نیز تنی چند با واژه و قلم وداع گفتند که بی تردید سرآمد آن ها را باید"ع.شکرچیان" یا عمران صلاحی دانست. عمران انگار مرگ را به سخره گرفت و با عبارت آشنای "حالا حکایت ماست" به مرگ لبخند زد.
دیگر نویسنده نام آشنایی که رخت بربست "محمود اعتماد زاده "(به آذین)نویسنده ،مترجم،و از فعالان قدیمی مطبوعات و از نویسندگان پیشکسوت ایران بود.بسیاری بالزاک و، شولوخف و رومن رولان را به واسطه ترجمه های زیبای به آذین شناختند.
اگر چه درگذشت "نوذر پرنگ" خالق "فرصت درویشان" و "آن سوی باد" و چند شاعر شهرستانی از جمله "مجتبی ایمانی" نیز ذائقه اهل شعر را تلخ کرد اما در مجموع اهالی شعر سر در عافیت داشتند . اما عرصه مطبوعات بی قصه و بی غصه نبود . جدا از به آذین ،درگذشت "مصطفی مصباح زاده" مالک پیشین موسسه کیهان و از کارگزاران مطبوعاتی رژیم گذشته در لس آنجلس از آن جمله است. درگذشت "فرامرز ویسی" مترجم آثار میشل بوتور ،تابوکی و موراویا نیز از دریغ های حوزه ادبیات بود. در سطح جهانی هم البته "اوریانافالاچی" روزنامه گار مشهور و "نجیب محفوظ" برنده نوبل ادبی سر در نقاب خاک کشیدند.
حوزه سینما ، تئاتر و تلویزیون: مرگ گاهی ریحان می چیند
دراین عرصه مرگ "رسول ملاقلی پور"کارگردان نامور سینمای دفاع مقدس و سازنده آثار ارزنده ای چون "بلمی به سوی ساحل"،"هیوا"،"مزرعه پدری" و همین اواخر"میم مثل مادر" فقدانی بزرگ برای جامعه هنری بود. اما جدا از او مرگ دهشتناک و شوک آور "پوپک گلدره" بازیگر سریال بحث انگیز"نرگس" در میان خانواده های ایرانی بازتاب بسیاری داشت.
درگذشت "فرخ غفاری" از پایه گذاران سینمای موج نوی ایران و کارگردان قدیمی نیز برای اهالی سینما تلخ بود.اگرچه مشارکت غفاری در جشن های بی محتوای رژیم گذشته انتقادات بسیاری را متوجه او کرد اما ساخت آثاری چون"جنوب شهر" به هر حال در تاریخ سینمای ایران ماندگار است.
"پرویر ملک زاده"فیلمبردار "نرسی گرگیا"بازیگر ، حسن کسبیان"بازیگر و پژوهشگر عرصه تئاتر ، "مهدی سلیمی "از خادمان هنر،"جعفر بزرگی"پدربزرگ مهربان و دوست داشتنی فیلم های ایرانی،"همایون ایران پوری"پیشکسوت تئاتر و رادیو, "ایرج گل افشان"تدوین گر برجسته سینمای ایران ، "بهزاد رضوی" از کوشندگان عرصه تئاتر ، "مانی"(محمد شهیر امان الله خواجوی ها) پیشکسوت دوبله، "خسرو شایگان" دوبلور و "احمد قدکچیان" بازیگر، از دیگر کوچندگان این حوزه هستند.
حوزه هنرهای تجسمی:تندیس مرگ در شولای درد
این حوزه هم شاهد درگذشت کسانی بود که ضایعه آن سالها در پیکره هنرهای تجسمی سنگینی خواهد کرد.از این جمله است وفات "سید هادی میر میران".
استا میرمیران که در سال 83 نشان دولتی درجه اول فرهنگ و هنر را دریافت کرد ،مرد توانای معماری ایران بود. بسیاری اورا "مارسل دوشان"ایران می دانستند!طرح بزرگراه نواب، مجموعه کریم خان زند و طراحی فرهنگستان های ایران از جمله یادگارهای اوست.
دیگر بزرگی که که در حوزه تجسی فوت شد اسطوره مجسمه سازی ایران، استاد "علی اکبر صنعتی" بود. صنعتی ترجمان زبان سنگ ها ، استاد مسلم مجسمه سازی و "چهره ماندگار" هنر و فرهنگ ایران بود.
از این قافله "ایرج کریم خان زند" نیز که از شاگردان مستقیم محسن وزیری مقدم واز نقاشان و مجسمه سازان نامدار ایران در عرصه بین الملل بود رخت از جهان فانی بست و آثار زیبایی از خود در کلیسای سن ماری آوینیون فرانسه و البته دیوار نگاره های متروی تهران به یادگار گذاشت.
در حوزه نقاشی و تصویرگری شاهد غروب "ژانت میخاییلی"تصویرگر منتخب دوسالانه ایران و نامزد جایزه معتبر "آسترید لیندگرن" سوئد بودیم.در این حوزه "مریم تاجیک" نقاش ممتاز و برنده جایزه بین المللی کالیفرنیا و محمدجواد قاسمی"کاریکاتوریست جوان و خوش ذوق کشور و البته استاد "علیرضا اسپهبد" نقاش طراز اول و ممتاز کشور نیز رخ در نقاب خاک کشیدند.
حوزه دین و معارف:مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد
عرصه دین و معارف اسلامی نیز شاهد فقدان بزرگانی بود که در صدر آنها بی تردید حضرت آیت الله العظمی میرزا جواد تبریزی از مراجع تقلید و نیز علی دوانی ، استاد برجسته تاریخ اسلام قرار دارد. از استاد دوانی بیش از 110 کتاب در شرح رجال دانشمندان شیعه ، مفاخر اسلام ، فقه و تاریخ به جای مانده است.
"حجه الاسلام فردوسی پور"، " آیت الله شیخ غلامرضا باقری حاج آبادی"،" آیت الله یثربی کاشانی"، " آیت الله شیخ نعمت الله صالحی"و " حجت الاسلام نصرالله صالحی" از دیگر درگذشتان حوزه دین و فقه در سال 85 بود.
دیگر حوزه ها: فصلی برای وداع
در حوزه ایران شناسی فقدان دکتر "علی رضا شاپور شهبازی" ایران شناس برجسته مقیم آمریکا دوستداران فرهنگ ایرانیرا متاثر ساخت، ضمن آنکه درگذشت پروفسور "پرتو ماه" دانشمند طراز اول سازمان ناسا که از اهالی سنندج بود فضای علمی کشور را غمگین ساخت.
هیبت مرگ اما شکست!
گزاف نیست که سال 85 را سال دهشتناک مرگ بنامیم.سالی که هیبت مرگ شکست . دیگر کسی از شنیدن مرگ کسی حیرت نمی کرد و همه هر صبح آماده بودند تا به تعبیر فروغ پیام تسلیتی به روزنامه ها بفرستند و درج خبر درگشتگان فصل مشترک صفحات نخست جراید و مجلات فرهنگی و هنری در سال 85 شد.
به هر روی آنچه در این مقال آمد اشاره ای به کوچ سرآمدان فرهنگ و هنر ایران بود که کمترین فایده اش یادآوری رسم پیشینیان در نکوداشت درگذشتگان در روزهای پایانی سال است. و نکته آخر آن که اگر نامی از قلم افتاده باشد حاصل شتابزدگی نگارنده و مراجعه نکردن به همه منابع و یاری نکردن حافظه شلوغ من است و لاغیر!
لینک این مطلب در جام جم آنلاین
لینک این مطلب در بلاگ نیوز
لینک این مطلب در تادانه
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
تنهاي راه گشتم
ديروز دوستي شعر هاي زيادي برايم مسيج كرد . لابد متوجه دل خراب من شده بود و مي خواست اميد به زندگي را براي من زياد كند !
برايش نوشتم : "آشنا جان روز و روزگارم به تراني خواني گذشت تا ياد و يادگارم چه باشد!"
جواب داد كلام آشنايي است.
نوشتم: "شعر تميمي است مناسب احوالات اين روزهاي من!"
نوشت: "و روزي ناگهان در همين نزديكي ها به پايان خواهيم رسيد ... چه اندازه من پرم از اندوه فرداي نيامده و ...!"
لابد اين ها از باب دلداري و همذات پنداري بود!
براي او نوشتم" اينروزها روش ساده و احمقانه اي ياد گرفته ام:چيزهاي كه درك نمي كنم دك مي كنم !"
و البته گفتم كه از شعرش خوشم آمده است و به همين علت تا اطلاع ثانوي خودم را نمي كشم!
برايم نوشت: "تنهاي راه گشتم و تنها گريزان از برم! "و خيلي جدي پرسيد" از كدام شعر"؟
چه بايد مي گفتم؟ شب از نيمه گذشته بود ، در سرما مي سوختم. نه حوصله بث الشكوي داشتم و دل و دماغ سرودن حبسيه ! به ياد عمران افتادم و يكدفعه شروع كردم به خواندن: آي نسيم سحري يه دل پاره دارم چند مي خري! يكدفعه حالم بد شد گوشي را برداشتم و اين تكه را برايش send كردم:
مگر من از كدام شعر خوشم آمد ؟
اصلا تو گفته بودي يا تيغ آفتاب !
مگر شولاي درد
به شلال گيسوي ليلي پيچيد
يا شايد باز قرار بي ساعت گذاشته اي ؟
اصلا تو زنگ زده اي يا من خوابم گرفت!
دوشنبه ششم آذر 1385
بسياري از نهاد هاي رسمي و پژوهشي آن را بيفايده دانستند !
داستان انتشار "شناختنامه نويسندگان لرستان" آميخته با ملال است. بسياري از نهاد هاي رسمي و پژوهشي آن را بيفايده دانستند . استاندار وقت لرستان بر آن پوزخند زد. مدير كل وقت ارشادلرستان سه سال طول كشيد تا براي آن اندكي وقت بگذارد.
ادامه مطلب
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385
روزی که مادر نیست
روز مادر که می آید دلم بهانه های قشنگی می گیرد . راستی آن نگاه مهربان در کدام کوچه بن بست پای کدام درخت پیر گم شد؟
همیشه دوست داشته ام زیباترین شعرم را برای مادر بگویم .
ده سال است که این دغدغه مرا رها نمی کند . اما واژه ها کوچک و ابترند. همان حکایت دریا و کوزه ؛
اعتراف می کنم هرگز نتوانستم در فراغ مادرم نوشته ای بیاورم که یا یادآور سیمای مهربان او باشد و یا بیانگر حال من بی او . و مگر شهریار با آنهمه سخنوری توانست در سوگ مادر چیزی رساتر از این بگوید که :
ای وای، مادرم !
