تبليغاتX
گفتار سبز را از این پس با این نشانی بخوانید http://www.goftaresabz.ir/ "کن خموش این دوزخ از "گفتار سبز - تنهاي راه گشتم

پنجشنبه شانزدهم آذر 1385

تنهاي راه گشتم

ديروز دوستي شعر هاي زيادي برايم مسيج كرد . لابد متوجه دل خراب من شده بود و مي خواست اميد به زندگي را براي من زياد كند !

برايش نوشتم : "آشنا جان روز و روزگارم به تراني خواني گذشت تا ياد و يادگارم چه باشد!"

جواب داد كلام آشنايي است.

نوشتم: "شعر تميمي است مناسب احوالات اين روزهاي من!"

نوشت: "و روزي ناگهان در همين نزديكي ها به پايان خواهيم رسيد ... چه اندازه من پرم از اندوه فرداي نيامده و ...!"

لابد اين ها از باب دلداري و همذات پنداري بود!

براي او نوشتم" اينروزها روش ساده و احمقانه اي ياد گرفته ام:چيزهاي كه درك نمي كنم دك مي كنم !"

و البته گفتم كه از شعرش خوشم آمده است و به همين علت تا اطلاع ثانوي خودم را نمي كشم!

برايم نوشت: "تنهاي راه گشتم و تنها گريزان از برم! "و خيلي جدي پرسيد" از كدام شعر"؟

چه بايد مي گفتم؟ شب از نيمه گذشته بود ، در سرما مي سوختم. نه حوصله بث الشكوي داشتم و دل و دماغ سرودن حبسيه ! به ياد عمران افتادم و يكدفعه شروع كردم به خواندن: آي نسيم سحري يه دل پاره دارم چند مي خري! يكدفعه حالم بد شد گوشي را برداشتم و اين تكه را برايش send كردم:

مگر من از كدام شعر خوشم آمد ؟

 اصلا تو گفته بودي يا تيغ آفتاب !

مگر شولاي درد

 به شلال گيسوي ليلي پيچيد

يا شايد باز قرار بي ساعت گذاشته اي ؟

اصلا تو زنگ زده اي يا من خوابم گرفت!

 

نوشته شده توسط والی زاده در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •