پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
تنهاي راه گشتم
ديروز دوستي شعر هاي زيادي برايم مسيج كرد . لابد متوجه دل خراب من شده بود و مي خواست اميد به زندگي را براي من زياد كند !
برايش نوشتم : "آشنا جان روز و روزگارم به تراني خواني گذشت تا ياد و يادگارم چه باشد!"
جواب داد كلام آشنايي است.
نوشتم: "شعر تميمي است مناسب احوالات اين روزهاي من!"
نوشت: "و روزي ناگهان در همين نزديكي ها به پايان خواهيم رسيد ... چه اندازه من پرم از اندوه فرداي نيامده و ...!"
لابد اين ها از باب دلداري و همذات پنداري بود!
براي او نوشتم" اينروزها روش ساده و احمقانه اي ياد گرفته ام:چيزهاي كه درك نمي كنم دك مي كنم !"
و البته گفتم كه از شعرش خوشم آمده است و به همين علت تا اطلاع ثانوي خودم را نمي كشم!
برايم نوشت: "تنهاي راه گشتم و تنها گريزان از برم! "و خيلي جدي پرسيد" از كدام شعر"؟
چه بايد مي گفتم؟ شب از نيمه گذشته بود ، در سرما مي سوختم. نه حوصله بث الشكوي داشتم و دل و دماغ سرودن حبسيه ! به ياد عمران افتادم و يكدفعه شروع كردم به خواندن: آي نسيم سحري يه دل پاره دارم چند مي خري! يكدفعه حالم بد شد گوشي را برداشتم و اين تكه را برايش send كردم:
مگر من از كدام شعر خوشم آمد ؟
اصلا تو گفته بودي يا تيغ آفتاب !
مگر شولاي درد
به شلال گيسوي ليلي پيچيد
يا شايد باز قرار بي ساعت گذاشته اي ؟
اصلا تو زنگ زده اي يا من خوابم گرفت!

